از خونه كه بيرون ميام، گالوس ميره توي بالكن روي لبهي پشت پنجره ميشينه و پرندهها و درختها رو نگاه ميكنه.
سر كار كه ميام، وقتي خيلي خسته ميشم و نفسم ميگيره، توي اين ساختمون دلگير جديد، فقط ميتونم روي لبهي پشت پنجرهي راهرو بشينم و به حياطي خالي از درخت و پرنده نگاه كنم.
تموم
... فقط ميخوام اين لباس كهنه رو زودتر دربيارم.
تموم
چند سال پيش، هر وقت ميگفتم "ترش" با فكر كردن به مزهاش، دهنم آب ميافتاد؛ ولي حالا كه روزي صدبار از سر اجبار ميگويم "لواشكهاي لقمهيي و پذيرايي، ترش ترش" تا بتوانم لواشكهايم را در مترو بفروشم، دهانم فقط خشكتر ميشود.
تموم



اينقدر كار ميكنم، نميدانم چه كار ميكنم.
تموم
عموما وقتي يك رابطهي دوستي قطع ميشود، بايد براي از دست دادن يك دوست ناراحت بود؛ اما من در تجربهاي جديد، علاوه بر اينكه ناراحت شدم (البته به دلايل مختلف و به درجههاي مختلف در هفتههاي مختلف) خوشحال هم شدم.
اوايل فقط يك جاي خالي داشتم كه هيچ جوري پر نميشد، ولي بعدتر "خواستن بهترينها" براي يك دوست مطرح و باعث شد از تغيير، رشد و رها شدن دوست مورد نظر از يكسري "بندهاي اضافي" خوشحال شوم و همچنان براي او خوشحال باشم.
تموم
~. همهچيز داره نو ميشه، دارم از "مضيقه" در ميام.
~. "بدون قرص" خنديدن كار آسوني نيست.
~. امروز چندبار ياد پارك قيطريه افتادم.
~. چند داستان نوشتهنشده دارم و هميشه فكر ميكنم بهترين داستانم جزو نوشته نشدههاست.
تموم
جلوي چشمم دختري هست
با توموري در سرش
كه ميخندد
بدون قرص، ميخندد.
تموم